پوست سلام های ورم کرده ای
که ازعفونت لاشه هایش
عطسه ات می گیرد
عاطل زیر/ زیرسیگاری های
پوسیده ....ماسیده ای
با چند پک تهمت
قلاده ات را باز می کنم
چیزی به تاریخ انقضایت نمانده .
زهرا محیط قیری
خدا / تا همیشه
به تمام آبرویت
دهن کجی می کند
واژه ات را
آنقدر کوچک می نویسم
که پشت روشن ترین / یکرنگی ها
بزرگ نمی شود
تو!!
هیچ چیز ات
شبیه به تبعید شدگان بهشت نیست .
زهرا محیط
(...)
تنها که می شوم
هق هق درد هایم
کمی سکوت را
می شکند
تو بی خیال با هم بودنمان
از تمام من جدا می شوی
و هیچ گاه جسد نارسم
لذت با تو غلتیدن را
نفهمید
می روی بی آن که بدانی
تا آمدنت
گدایی ات را حتا
از سنگ ها می کنم .
زهرا محیط (تنها)
برای شاپور پساوند و سومین اثرش ( گلوی زخمی شعر)
گل
از گلوی زخمی شعر تو
خواند آواز
پروانه در آتش
به شوق رویش شعر تو
در پرواز
آنجا که دستت مرهمی شد
بر "گلوی زخمی شعر"
آتش گدای / روشنی
در خانه مهر
شور رسیدن داشت ماهی های بهرنگ
بر سر زنان رود ارس
با خویش در جنگ
گویی فروغ
آن نو عروس باغ گلهای اقاقی
"در زیر پستان
خوشه های کال گندم شیر می داد"
علی اکبر عبادی
بازویش را به من می دهد
بیرون می آید
پخش می شود روی این مستطیل سفید
این آخرین سطر است
و جایی که تویی را به هیچ جایی که منم وصل نمی کند
و این تاوان نان های مانده ای است
که نداشته ایم
حالا هوا هم که سرد شود
باران هم که سر بگیرد
لذتی ندارد دست تو را گرفتن
پرده ها را می کشیم .
پریسا جهانپور
مثل یک برگ چروکیده ی پاییزی مست
که از آن شاخه ی مغرور فرو افتاده است
مثل آن کاغذ صد پاره ی باطل در باد
مثل آن موج که با صخره ساحل بشکست
مثل خورشید به هنگام وداعش با ماه
مثل آن قطره اشکی که به چشم بنشست
من چه دلگیر شکستم و به "زیبا "سوگند
آخرین ترجمه از عشق همین معنا هست
و قسم بردل عاشق گل زیبایم یاس
آخرین حرف غزل هم به دلم ناز نشست
جلال نعیمی
هر شبم خواب تو تعبیرش چیست
در تب و تاب توام تعبیرش چیست
بد گره خورده نگاهت در من
چشم پر آب تو تعبیرش چیست
نامه ای پاره، گلی تر، پرپر
عکس من قاب تو تعبیرش چیست
جام می رنگ غزل رنگ لبت
رنگ سرخاب تو تعبیرش چیست
جام در غلغله هی می رقصد
رقص گل تاب تو تعبیرش چیست
زیر لب نیز غزل می خوانی
کفر می گویی هزل می خوانی
دیگر از نام تو تعبیری نیست
از غم شام تو تعبیری نیست
از من و از تو و از هر از...از
دل ناکام تو تعبیری نیست
از همان روز که شیطان آمد
رفت بر بام تو تعبیری نیست
از همان دم که به غل غل افتاد
زهر در جام تو تعبیری نیست
اشتباهی که نباید می شد
رفت در کام تو تعبیری نیست
مجتبا رمضانی
سلام دوستان
پرداختن به هنر و ادبیات به ویژه شعروداستان به علت تعلق داشتن به فضای ذهنی و فردی بودن نوع هنر آن از مقوله هایی است که دست آورد های انسان های معاصر در جوامع مدرن و پسا مدرن و بنوعی صنعتی شدن زندگی نتوانسته است این گروه از هنر مندان را تکنولیژه و در خدمت ماشینیسم خود در بیا ورد، گرچه سکوت هنر مندان شرقی در دهه های گذشته باعث شده است تا تئوری پردازان غربی حد اقل برای پیشبرد ماده گرایی های خود این هنر را نیز همچون ابزاری برای پیشبرد اهداف خود در دست گیرد. طبیعی است که فعالیت هنرمندان واقعی در هر مرز بوم همراه با موانع ومشکلاتی باشد که اراده هایی آن را راهبری می کند.گذر از موانع توسط هنر مند نیز همچون هنر او باز خود یک هنر فردی دیگری است. حس و الهام و خلجان های روحی یک هنرمند وابسته به هیچ نوع تکنولوژی یا حتا وابسته به سیاست های گروهی در جهت منافعی خاص نمی باشد. بل هنرمند پیوسته فرهنگ ساز، منتقد و فراشدی از کنش های انسانی است که اخلاق متعارف زمان خود را اعتلا می بخشد.
کانون شاعران و نویسندگان شهرستان قیروکارزین (فروغ شهرقیر) با تلاش و همت عده ای از هنرمندان این شهرستان در تاریخ 28/2/81 تاسیس شد . پیمودن راه ها و فرازو نشیب های آن طی این چند سال مسئله مطلقی نیست که فرد یا افرادی بخواهند آن را فقط منوط به زحمات خود کنند . سهم گردانندگی کانون بیشترمتعلق به اعضای آن است چون اگر اجزا نمی بود ساختار نیز شکل نمی گرفت. کانون تسلسلی زنجیر وار است که فقط گره فکنی های( دست به دست دادن ها) تمام اعضاء می تواند به آن هیبت و عظمت ببخشد.
من برای ضایع نشدن حقی از فردی وتن ندادن به گروه بندی با احترام به موسسین آن از ذکر نام آن ها خودداری می کنم . اما اهمیت این نکته نیز غیر قابل اغماض است که این انجمن در حال حاضر با تلاش های شاعر خوب و منطقه ای جناب آقای جابر ترمک اداره می شود ما نیز از زحمات او تشکر و سپاسگزاری می کنیم. اما توضیح چند نکته در مورد چگونگی نحوه انتشار آثار و ورود این انجمن به دنیای مجازی ضروری می باشد.
1- از تمام دوستان و ادب دوستان خواهشمندیم که به این وبلاگ لینک دهند . ما با تبادل لینک با وب نوشت های ادبی و مستقل موافقیم. از اعضا نیز خواهشمندیم که اگردارای صفحات وب هستند به کانون لینک دهند.
2- برای اطلاع یافتن از نقطه نظرات یا حتی انتقاد ها از دوستان بازدید کننده و حتا اعضای کانون خواهشمندیم بدون اظهار نظر بر آثار، اقدام به خروج از وبلاگ نکنند.
3- چاپ مطالب در این وبلاگ به مفهوم بی نقص بودن آنان نیست . مسولیت قوت و ضعف آثار با مولف مربوطه می باشد . بنابر این مدیریت کانون اقدام به ویرایش و اعمال نظر در آثار نمی کند.
4- مدیریت کانون هیچ گونه تمایزی بر نحوه چاپ آثار در وب و ترتیب لینک ها قائل نیست بل بیشترنحوه ترتیب آثار را باید با احتساب زمان گردآوری و یا حتا بنوعی دخالت شانس سنجید!
با احترام
ع-خاکسار قیری
نامش را هر چه می خواهید بگذارید
هنوز اتفاقی نیفتاده
***
کاغذی نیمه سفید
در ساعت پنج عصر
که خط هایش آنی
به هم ترسیم می شود
او
ما
شاید هم شما
و چند خط و نقطه
شاید دوباره سر تیتر من شود.
مهدی پاکاری
می خوانم و می نویسم و ... آقا از... از راز مگو ، نگفتنی ها تا از...
چشمان ترا اگرچه هیچ حرف نداشت ازسر خط ابروی توخوانم یا از؟
***
دانی که چگونه حق ترا حاصل کرد یک عمربرای خلق تو ، دل دل کرد
از عاقبتت گریست، بر تربت تو آن گونه که خاک آدمی را گل کرد
***
آن روز که سیب سرخ می دزدیدیم در پای خدا چه بی حیا پیچیدیم
نفرین شده ی ستاره بیست و یکم کاینگونه به قرن بیست و یکم تبعیدیم
***
گه شاد و گهی آه دمادم هستیم مجموعه ای از پرسش مبهم هستیم
هرگز گنهی به پایمان ننویسند جز این که در این زمانه آدم هستیم
ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
دو بیتی ها
اگرچه در هوایت نیست جز من همه در دفتر تو ، بیست جز من؟!
از آن روزی که دیدم آن دو چشمت دو بیتی گوی چشمت کیست جز من ؟
***
درون دفترت گیسو طلایی نوشتم با سرشک آشنایی
مگر از صفر چشمت شرمساری که دایم دیده از من می ربایی
***
اگرچه دم زنم با نای چشمت من عمری خورده ام تیپای چشمت
سرجایم نشاندی مثل بوسه بلالم کرده آفریقای چشمت
***
ترا ای دل چه مبهم آفریدند بهشتی جنس شبنم آفریدند
بهانه بوده گندم ، این زمین را از اول بهر آدم آفریدند
از طهمورث اسکندری
فکر این را بکن ....دست من / او بگیرد
چشم بسته بیاید یا به من خو بگیرد
بحث من نیست تنها نشستن کنارش
ترسم از این که او دست یارو بگیرد
فکر دریا نکرد دست قایق که دارد
می شود رفت اگر چشم پارو بگیرد
من نخواهم که او فکر من را بخواند
حیف این سر که او روی زانو بگیرد
در شب بهمن و اوج باران و سرما
حاضرم روی من باز چاقو بگیرد
این سکانس فیلم های قشنگ است
مثل فیلم های هندی مرا/ او بگیرد
فتانه بحرانی(سکوت)
تمام نگاهت غزل خوان شده است
خدا در دلم باز مهمان شده است
چنان اختیار از کفم برده ای
که موی سرم هم به فرمان شده است
چو سرباز صفرم که در جا زنان
جوابم همه چشم قربان شده است
سر از شرم خم گشته عیبم مکن
دو چشمم اسیر گریبان شده است
همین افتخارم به گیتی بس است
دلم لانه مرغ طوفان شده است
رمضان عبدالهی

